زیبای کوچولو
چه خوبه که به همه چیز به قشنگی چشمات نگاه میکنی،....... وقتی از خونه اومدیم تو پارکینگ و به قول خودت سوار ماشینت شدی، اونقدر خوابت میومد که چشمات رو به زور باز نگه داشته بودی تا به بهونه بازی کردن بیدار بمونی، ولی نشد که بشه و تو خوابت برد و من آوردمت خونه که استراحت کنی.بزرگتر که شدی بیشتر دوست داشتی به قول خودت ماشین سواری کنی، ولی دیگه واست کوچیک شده بود و با موتور و ماشین برقی که بابا حسین خریده بود بازی میکردی. با ماشین برقی میتونستی حرکت کنی، دنده عوض کردنت با ماشین برقیت خیلی حرفه ای بود، پاهات به گاز نمیرسید ولی وقتی جلو صندلی میشستی ،گاز میدادی و حرکت میکردی ولی فرمون رو نمیتونستی بچرخونی ولی بلد بودی ...
نویسنده :
مامانی و بابایی
23:38




